ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
291
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) مىگفت شعبه مىگفته است از هيچ چيز به اندازهء حديث بيم آن را ندارم كه سرانجام به دوزخم افكند و از اين باره اندوهگينم . عفان بن مسلم از گفتهء شعبه ما را خبر داد كه مىگفته است * مادرم به من گفت اين جا بانويى است كه از عايشه حديث مىكند برو از او حديث بشنو . گويد رفتم و شنيدم و سپس به مادرم گفتم از آن زن حديث شنيدم ، گفت خداوند از تو بازپرسى نفرمايد . گفتهاند شعبه در بصره در آغاز سال يكصد و شصت در هفتاد و پنج سالگى درگذشته است . جويرية بن اسماء بن عبيد عفان بن مسلم ما را خبر داد و گفت جويرية بن اسماء دانشى بسيار داشت ولى خوددارى مىكرد و چيزى به ما املاء نمىكرد ، قضا را كسى پيش او آمد و دربارهء قرآن خواندن در حالى كه آدمى طاهر نباشد پرسيد ، گفت پيش من در اين باره حديثى نيست ، من براى او در آن باره حديثى از ابن عباس و حديثى از ابو هريره و ديگران خواندم ، گفت تو را اين جا نبينم - ظاهرا يعنى نيازى ندارى كه بيايى - و شروع به حديث گفتن و املاء كردن براى من كرد و پس از آنكه بر من املاء كرد رفتن پيش او را رها كردم . صالح مرّى عبد الرحمان بن مهدى مىگويد * پيش سفيان ثورى از صالح مرّى نام مىبردم و همواره مىگفت ، داستانها و افسانهها ! گويا او را خوش نمىداشت ، سفيان ثورى هر گاه كارى داشت صبح زود از خانه بيرون مىآمد . يك روز كه بيرون آمد من هم همراهش بودم . راهى را انتخاب كردم كه از كنار مسجد صالح بود ، همين كه به مسجد رسيديم به سفيان گفتم اجازه مىدهى به اين مسجد برويم و نماز بگزاريم ، به مسجد رفتيم و نماز گزارديم آن روز روزى بود كه صالح مىنشست و براى مردم سخن مىگفت ، همين كه نماز تمام شد مردم به گونهيى ازدحام كردند كه نتوانستيم از جا برخيزيم و همانجا مانديم ، صالح شروع به سخنرانى كرد . ديدم سفيان سخت گريه مىكند ، وقتى تمام شد و برخاست به سفيان گفتم اى ابو عبد الله ! مرد را چگونه ديدى ؟ گفت افسانه سرا و گنهكار نيست كه بيم و اندرز دهنده اين قوم است .